X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
سه‌شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1386
حالا که می دانم۳

حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی فکر می کنم به پلنگی که زار می زند به تنهایی ماه  حالا که می دانم دیگز باز نمی گردی قلبم تند تر می زند قرصهایم را دو برابر کرده ام. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی اقرار می کنم همه جای زندگیم خالیست .  حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی دیگر چیزی نمی خواهم دیگر روی نقشه دنیا دنبال جایی برای هم را دیدن نمی گردم. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی همه را به ستوه آورده ام از بس که با عروسک بی چشمم از تو گفتم . حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی باز هم از گربه ها می ترسم باز هم راهم را کج می کنم و از کوچه خواهرت به خیابان می روم . حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی با خودم می گویم کاش بلاخره یکی از ما دو تا به آرزوهایش برسد و آن تو باشی که روزی بالاخره با تراکتورت بر خواهی گشت و کار بین همه قسمت می کنی . حالا که می دانم باز نمی گردی می گویمت من خودم را لنگان لنگان تا انتهای قصه می کشانم ولی چقدر پاهایم درد می کند . حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی می گویمت  تابستان به حوالی شما می آیم اگر تو باشی قهوه ای مرا مهمان کنی در سردترین تکه نقشه. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی دستم را روی کره جغرافیا می کشم و فاصله تو تا خودم را وجب می گیرم لا مذهب یک وجب هم نمی شود. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی به دورها نگاه می کنم سایه ای از تو می بینم با موهایی سیاه با کیسه ای در یک دست و دستی کوچک در یک دست و نگاه بی قرارت پی پسرک بزرگتر با غربتی توی چشمهای بی نظیرت. کسی فرصت نکرد کاسه آبی پشت سرت خالی کند از زیر قرآن ردتان کند دعای سفر توی گوشتان بخواند و بسپاردتان به غریب الغربی و چه روزهای تلخی که حتی کاری هم از دست ضامن آهو بر نیامد !و تو ماندگار غربت شدی و  وقت رفتن آسمان همه فرودگاهها ابریست. و این قصه ادامه دارد...............





تعداد بازدیدکنندگان : 466641


Powered by BlogSky.com