X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1385
کیش ، مات..................

حالا که فکرش را می کنم می بینم :

عشق من یک بازی یک نفره بود .

چهار فصلش را می گویم .

توی هرم تابستان رخوت بعد از ظهر هایش  ...

میان خش خش برگها و بارش مداوم باران روی روسری گلدار من وقتی که از عشق تب داشتم....

وقتی که برف یکریز می بارید و من پشت شیشه روی( های) خودم درشت می نوشتم ((دوستت

دارم عاشقیت بی سبب))......

عشق من یک بازی یک نفره بود مثل لی لی کردن توی حیاط تابستان وقتی که همه خوابند وسط

چسبناکی هوا . خودم سنگ می انداختم خودم می پریدم و خودم می باختم....

عشق یک بازی یک نفره بود وقتی که فهمیدند که عاشقم همین تو با رفتارت ، با حرفهای پر از کنایه

ات توی تنهایی تنها ترم می گذاشتی  ، تنها ماندم ، تنها از این روزگار بی پیر سیلی خوردم ، تنهایی 

اشک توی چشمهایم جمع شد و یکهو فرو ریخت ، تنهایی درد کشیدم ، تنهایی از ترس دلم از هم 

پاشید، و تنهایی صدایم در نیامد چون عاشقت بودم........

عشق یک بازی یک نفره بود یادت که هست  که گاهی آنقدر حالت خوش بود که من به صدایت دل 

خوش می کردم وبعد یکهو به رفتنهای طولانیت بی تاب و زخم خورده.....

راستی که عشق من به تو راه رفتن روی آتش بود  و گم شدن توی دود و سوختن میان بازیمان که 

اسمش را عشق گذاشتیم بوی سوختگی گوشت تنم را هیچ فهمیدی؟

عشق من به تو یک بازی یک نفره بود که تو از سر لجبازی که هیچ به سن و سالت نمی آمد ۲ یا۳

نفره اش کردی و این دیگر بازی نبود کثافتی بود که با زبان بی زبانی حالیم کردی اگر تو را می خوا

هم آن را هم باید بخواهم و...............

و من میان این آتش بازی دلخراش تو روی شیشه های شکسته راه رفتم با سری از تاج تیغ میان 

آتشی که با تو به پا کرده بودم و ........................

روی تیغ و شیشه با تاجی از خار و میان آتش و پوشت انداختن هر روزه می توانستم تحمل کنم   

 ولی تقسیم دلبستگی آنچنان عمیق را  با تمام آتش بازیهایش و سوختنش را با هم بازی دوم و 

سوم و شراکتی تو بگو چگونه تن می دادم باورش امروز برای خودم هم دشوار است و........

و امروز با خود خودم نجوا می کنم ، نه کلنجار می روم ، دعوا می کنم نیلوفرک باز هم راه را به

اشتباه آمدی باز هم فرو رفتی و باز هم قلبت را کف دستت گذاشتی و تا ته خط دویدی باز هم 

سوختی و حتی بوی سوختنت مشام هیچ کس را نیازرد توی خودت تهی شدی و دل خوشی ها

یت را به خط و ربطی از او و غالب اوقات به ناز و کرشمهای که خودت هرگز نداشته ای به جان و دل

خریدی با هر سازش رقصیدی اگر چه رقص نمی دانستی با هر اخمی دلت هزار بار لرزید که نکند

برود و تنهاتر شوی با هر بی خبری نیمه عمر شدی و با هر بار رفتنش تکه ای از دلت را کند و با 

خود برد که برد .................

و عشق توی سرنوشت من نبود حتی یک نفره بازی کردنش مثال زندگی که همه تکنفره می بازیم

من  باختم.......................... 

و انتهای قصه همین بود کیش ، مات!!!!





تعداد بازدیدکنندگان : 466529


Powered by BlogSky.com