X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1385
کاری نداری؟

می نشینم روی زمین توی فرو رفتگی زیر کابینت سرم را یکبری می کنم همه چیز یکبری می شود حتی خیال تو قل می خورد و تق می خورد به گوشه کاسه سرم.تق! خیال تو اینروزها دیگر نرم نیست شده است یک چیزی به سنگینی گلوله خمیر بازی بچه ها و بد رنگ یک خاکستری بی معنی که آنوقتها که خمیر بازی می کردم آخرش که حوصله ام سر می رفت همه رنگها را با هم قاطی می کردم و این رنگ زشت بی خاصیت درست می شد. نمی خواهم بگوییم که دیگر دوستت ندارم ولی دوست دارم که بدانی می فهمم که روی انگشت نگهم می داری . حتی گاهی حوصله ات را سر می برم و می خواهی از شرم راحت شوی . بارها و بارها خواستم شرم را بکنم و بروم ولی یک چیزی توی این دل گفت نه  روز من از وقتی شروع می شود که به تو می گوییم این آخرین تلفن من به توست و هم تو و هم می دانیم که نیست .

خسته ام خسته ام کاری نداری؟ نه قربانت مواظب خودت باش

و من داد می زنم می شنوی این آخرین خداحافظیست و تو می گویی خوب مراقب خودت باش  و من داد می زنم داد می زنم داد می زنم.......................





تعداد بازدیدکنندگان : 466683


Powered by BlogSky.com