X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1384
بلوغ درد

خسته شده ای خوب می دانم

من هم خسته ام و اینرا تو نمی خواهی که باور کنی

تو مرا همچون مجسه ای کوچکی از چینی می خواهی

نه به این صدای بغض من در گلویم هرگز با دقت گوش نکردی

می گویی مثل آیینه می خواهمت

واهمه داری

ولی نمی دانی دیگر حتی نمی توانم روزها آسمان را پر ستاره ببینم .

دیگر نمی هراسی که بغض کنم

نمی ترسی که اشک بریزم

ببین باور کن من خوب می دانم اینهادیگر مثل موسیقی که در این فضا جریان

دارد هی تکرار می شود و هی تکرار می شودو تو خسته شده ای.

چقدر دلم می خواست یک بار هم که شده من غیب شوم و تو دنبال من

بگردی

ولی از بد روزگار آخرین باری که توانستم غیب شوم هشت سالگیم بود و

کتک مفصلی که از مادر خوردم که  یادم آورد دلشوره یعنی چه؟

می شنوم که می گویی پنجره را به خاطر من می خواهی

باران را هم

و مه را

حتی می شنومت که می گویی با عشق من نفس می کشی

و دنیا را بدون من نمی خواهی

و دنیا را به آتش می کشی اگر که من نباشم!!!

یعنی کسی هست که به خاطر من دنیا را به آتش بکشد؟؟؟ 

اما عزیز غایب عزیز همیشه مضطرب عزیز دل

تو از یک مجسمه چینی چه انتظاری داری؟

لبهایم را به خنده تراشیده اند

و چشمهایم را همیشه مرطوب

این شوخی تلخ را به پیکر تراشم ببخش

نگران نباش این موها  همه اش به خاطر تو سفید نشده اند

و این چروکها که اطراف چشم هایم هستند

 از گریه زیاد نبوده است تو فرسوده ام کردی

تو دل کوچک توی سینه ام را بار ها و بارها شکستی

ولی باور کن وقتی که  ترک بردارم و بشکنم

تازه به خاطر می آوری

که من هم قلبی سرخ درون سینه داشتم

که تو با بیرحمی نه با عشق مخصوص خودت

فشارش می دادی

و وقتی که بشکنم تازه به خاطر می آوری تمام چروکهای میان ابروانم

چروک نبوده

ترک بوده ترک بوده ترک بوده.

(نیلوفر )آذر ماه آخر پاییز ۱۳۸۴





تعداد بازدیدکنندگان : 466683


Powered by BlogSky.com