X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1384
تمام این ۳۲ سال

هیج فکرش را می کردی که روزی از روز ها پشت دستگاهی بنشینی که خصوصی ترین احساسات تو را با خودش می برد به نمی دانم کجای دنیا و از ته دلت بنویسی که آن خنده ماسیده دیشب روی لبهایت فقط برای همان قصه تکراری و همیشگی (انسان خوشبخت لبخند می زند) بود و بس و نه چیز دیگر! نیلوفرکم دیشب ۳۲ ساله شدی شب که همه جا ساکت شد وقتی که دیگر هیج چراغی روشن نبود رفتی توی ایوان روی صندلی کهنه که خانواده خوشبخت به پسرشان داده اند به رسم یاد بود نشستی و سیگارت را روشن کردی و توی تاریکی هی سعی کردی همه روز های تولدت را به خاطر بیاوری همه تولد های با شکوه بچه گی که از تمام آنها فقط صدای باز شدن در شامپاین به خاطرت مانده و یک عالمه مهمان که همه هم سن مامان و بابا بودند و تو که توی خواب و بیداری شمعها را فوت می کردی و فردایش کوهی از کادوها برای کودک خوشبخت خانواده و بعد مهمانی کلاه های رنگی و سوت سوتکهاو بعد تر مهمانی عینکها که یک سیبیل مصنوعی و یک دماغ داشتند. و ۱۸ سالگی عزیز و تو که رفتی توی پستوی شیرنی فروشی تا خودت روی کیکت با خامه بنویسی( نیلوفر) ! چرا ؟ مگر یاورو سواد نداشت نمی دانم شاید این آغاز دیوانه گیهایت بود؟ و بعد هر سال مرخصی :(که این روز من است) . چقدر بچه پرو بودی؟ و دنیا چه دماری ازت در آورد؟چه پوستی از تنت کند! و بعد یکی یکی همه آمدند همه آدمهای این ۳۲ سال که یک ۱۷ مردادی را با تو گذرانده بودند.همه آمدند؟فکر می کنم . و زیر سیگاری پر شد از ته سیگار .و خنده ماسیده سر شبت تبدیل شد به قطره های شوری که این روزها می آید هوری می ریزد پایین و دلت را لو می د هد بچه کوچولو! من که می دانم آن هق هق مال چه بود هق هق نیلوفری بود که با درد تازه به دنیا آمده بود ولی می دانست چه روزهای تلخی را با این دو چشم سیاهش خواهد دید. ۳۲ سالگی هم درد داشت نیلوفرک درد داشت می دانم من باور می کنم. من دردهایت را باور می کنم......   




تعداد بازدیدکنندگان : 466683


Powered by BlogSky.com