X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1384
یک چیز مبهم!
نیلوفرم سلام: میبینی باز هم فقط برای دل کوچک خودمان دارم پر رنگ می نویسم برای دل کو چک خودمان که ضربانش ۱۱۰ بود . همین حالا ضربانش را اندازه گرفتم! همه چیز انگار توی یک مه غلیظ و چسبناک گیر افتاده است همه چیز این زندگی حتی دوست داشتن هایش. حتی مهربانیهایش . کسی می داند آن یخ دون فلزی مادر جان آلان کجاست می خواهم بروم پشتش مچاله بشوم پاهایم را بغل کنم سرم را بگذارم روی زانوهایم و یک دل سیر خوب گریه کنم . درست مثل همین امروز صبح که همین جا روی همین صندلی که من و تو چه از ته دل و بلند بلند تا دلمان خواست گریه کردیم. و ضربان این قلب بی صاحبمان رسید به ۱۱۰. انگار همه چیز مهو است همه چیز سایه است همه چیز دارد توی فضا مثل دود به آسمان هفتم می رود . انگار که همه چیز دارد بخار می شود یک بخار چسبناک که می آید همین جا روی لبهای من جا خشک میکند مثل وقتهایی که هر دومون تب می کنیم این روزها هم انگار تب داریم هر دویمان را می گویم نیلوفرک . این روزها دوباره توی جان کندنمان برای خواب شبانه بغلت می کنم . سرت را توی سینه ام می گیرم حرف می زنم حرف می زنم تا این تپش قلب لعنتی دست از سرمان بردارد و چشمهایت آرام بگیرد. نیلوفرک بیا فکر نکنیم بیا فکر نکنیم دوست داری دوباره توی این خانه ساکت تنها از ته دل گریه کنیم؟ دوست داری؟ دوست داری برویم توی کوچه باغهای شمران تنهایی با هم قدم بزنیم؟ عینک آفتابیمان را به چشم بزنیم و راه برویم و گریه کنیم؟ دلت چه می خواهد عزیز دل دلت چه می خواهد ؟ به من بگو بی گفتگو هر چه که تو بگویی بی سوال بی جواب بی دلهوره هر چه که تو بگویی. بیا هر دویمان سایه شویم بگردیم یک جایی را مثل پشت یخ دان مادر جان پیدا کنیم که کسی نتواند پیدایمان کند. بی منت هم را بغل کنیم.و دلمان شور هیچ چیز را نزند.بیا بگردیم جایی را پیدا کنیم!




تعداد بازدیدکنندگان : 466683


Powered by BlogSky.com