X
تبلیغات
رایتل
جنسیت گمشده
نفرینت نمیکنم که بمانی نفرینت نمی کنم که بمیری نفرینت می کنم که زن باشی و بفهمی
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 16 آبان‌ماه سال 1383
یاد های تلخ قدیمی !۵

و من ساده  برایت نوشتم :
همیشه در پشت در کسی منتظر است کسی که دستهایش بوی بابونه می دهد و به جای سیاهی های دو چشمش دو شمع روشن است و به جای گوشواره به گوشهایش دانه های سرخ گیلاس می آویزد و‌ آویز گردنبندش بلور ستاره است!و چشمهایش خیره می شود به گل ساعتی توی باغچه که هر روز غروب و هر صبح که گلی باز می شود و گلی بسته می شود به خیالش دل کسی در جایی دور به یاد اوست! شاید!!
هی پی بودن و ماندن در جا زدیم و ماندیم و دویدیم و دویدیم و باز نگاه کردیم و پشت سرمان همان کوچه بن بست بود هی در جا زده بودیم سر همان کوچه که انتهایش دریست که روی پا گرد اولین پله اش آفتاب باز می شود و همان جاست که دست کوچک و چاق بچه گی های من به تمام دستگیره های عالم می رسد و همان جاست که بین من و پسرک شیرین عقل خانه همسایه دوستی می‌ آید و مهمان فاصله پنجره خانه ما می شود و لب پنجره  خانه آنها و تکرار او!!
روزگار رازی عجیب در خودش دارد مثل یک قفل بسته که فقط تو می دانی و او. تو می دانی و تمام تکه آینه هایی که توی خاک بی رمق باغچه فرو کردم به هوای شیطنت!
دستهایم را روی شیشه روی دستهای تو می گذارم  انوقت است که به جای انگشتهای من گل شبدر خواهد روئید!
باز کوچک می شوم و یک شب نوک تیز ماه را می گیرم و یواش خودم را بالا می کشم و روی نقرهای ماه می نشینم و آرام آرام تاب می خورم و از آن بالا با این دو تیله سیاه چشمهایمزمین را نگاه می کنم و برای تمام بچه هایی که مادرشان کارمند است و هیچ حوصله ندارد لالایی می خوانم و از آن بالا دستم را دراز می کنم و یک ستاره می چینم و به لبه پنجره اتاق تنهایی های تو آویزان می کنم تا بتوانم با نور آن صورتت را بهتر ببینم! تاب می خورم و آرام آرام روی ماه دراز می کشم و انقدر برای دل خودم  تنهایی لالایی می خوانم تا خوابم ببرد! 
هنوز چقدر حرف توی دلم مانده است چقدر حرف!!!!!!!!!!!(و این غصه ادامه دارد)
(نقاشی از محمد خداخواه)
 




تعداد بازدیدکنندگان : 466589


Powered by BlogSky.com